تبليغاتX
در پی عنوان

او را شبیه خود دیدم ، هر دو فریب پیرزن را خوردیم .....

+ نوشته شده توسط ?.Mr در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 9:28 بعد از ظهر |

چه كنم با دل خويش

آه و آه از دل من

كه ازو نيست بجز خون جگر حاصل من

زانكه هر دم فكند جان مرا در تشويش

چه كنم با دل خويش



چه دل مسكيني

كه غمين مي شود اندر غم هر غمگيني

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش

چه كنم با دل خويش


در دلم هست هوس

كه رسد در همه احوال به درد همه كس

چه اميري متمول چه فقيري درويش

چه كنم با دل خويش


طفل عرياني ديد

چشم گرياني و احوال پريشاني ديد

شد چنان سخت پريشان كه مرا ساخت پريش

چه كنم با دل خويش


ديده گرديد فقير

بهر نان گرسنه آنگونه كه از جان شده سير

دل من سوخت بر او يا جگر من شده ريش

چه كنم با دل خويش


چه كنم؟ دل نگذارد كه برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بسكه محتاط ببار آمده و دورانديش

چه كنم با دل خويش


گر درافتم با مار

نيست راضي دل من تا كشم از مار دمار

ليك راضيست كه از او بخورم صدها نيش

چه كنم با دل خويش


دارد اين دل اصرار

كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار

همه جا ، در همه وقت و همه را در همه كيش

چه كنم با دل خويش


از براي همه كس

دل بيرحم درين دوره بكار آيد و بس

نرود با دل پر عاطفه كاري از پيش

چه كنم با دل خويش

چه كنم

با دل خويش

                                                       ابوالقاسم حالت


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |

تلاش 50 روز آینده تقدیم به پدر .... !!


+ نوشته شده توسط ?.Mr در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 9:26 بعد از ظهر |

عزیزم شیشه های پایین در خروجی را نمی خواهد تمییز کنی ..... !!

تو را که مشغول می بینم ، به یاد پروردگارمان می افتم ، به رسم همیشگی از او می پرسم ، چرا ؟!!

بر من شرم باد ...


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 28 مهر1388 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

پیرزن آرام جلو رفت ، آدرس کمیته ی امداد در دستانش .... !!


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 28 مهر1388 و ساعت 11:41 قبل از ظهر |

قلندرانه سوختن لب از گلایه دوختن برهنگی خریدن خرقه تن فروختن ..... !!

+ نوشته شده توسط ?.Mr در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |

امروز سرویس بچه های مدرسه ی استثنایی ها رو دیدم ، راننده ی جوان با یکی از آنها گرم گرفته بود ....

+ نوشته شده توسط ?.Mr در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |

No Face , No Name , No Number


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 11:52 بعد از ظهر |

چه پایان دردناکی داشت این سریال ، همان طور که حدس می زدم ....


+ نوشته شده توسط ?.Mr در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 1:45 قبل از ظهر |

میون این همه کوچه که به هم پیوسته ، کوچه ی قدیمیه ما  کوچه ی بن بست .... !!


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 13 مرداد1388 و ساعت 11:22 بعد از ظهر |

به راه باديه رفتن، به از نشستن باطل. كه گر مراد نيابم، به قدر وسع بكوشم ...


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 13 مرداد1388 و ساعت 11:18 بعد از ظهر |


حتی در قصه ها هم اثری از عشق نبود ....


+ نوشته شده توسط ?.Mr در جمعه 2 مرداد1388 و ساعت 6:29 بعد از ظهر |

دخترک شرافتش را فروخت و من هم در پی آن .


+ نوشته شده توسط ?.Mr در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |

اگر قدرتی داشتم ، حق انتخاب را از تو می گرفتم . آزادی را از تو می گرفتم .

جستجوی تو آزارم می دهد .


+ نوشته شده توسط ?.Mr در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |

از رویت شرمنده ام ، مرا در اوج می خواستی و من .......... !!

سوزاندم ، و آتش خشم تو شعله ور شد .

و حال مرا در آغوش گرفتی و می سوزانی . 

خدایا دوستش دارم . شاید دیگر معنی آن را ندانم .

جریان تاره ای رقم بزن .


+ نوشته شده توسط ?.Mr در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |

او را یافتم ، حتی نگاهی نکرد ، به خانه بازگشتم .


+ نوشته شده توسط ?.Mr در سه شنبه 16 تیر1388 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |

سرمشق‌های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم‌ها یادمان رفت

گل‌کردن لبخندهای همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته

آن روزهای بی‌کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشق‌های زنگ اول

ای‌وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت

آن لحظه‌ها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش به‌خیر، اما خدا را یادمان رفت

درسی که چوپان دروغ‌گو داد خواندیم

زشتی کارش دیدیم اما یادمان رفت

از مادر عباس خواندیم و ولیکن

مهر و محبت را، صفا را یادمان رفت

فردا چه‌کاره می‌شوی؟ موضوع انشاء

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

گاو عمو با شاخ تیزش یادمان هست

اما تشکر از خدا را یادمان رفت

دیروز تکلیف آب‌بابا بود و خط خورد

تکلیف فردا، نان و بابا یادمان رفت...


+ نوشته شده توسط ?.Mr در دوشنبه 15 تیر1388 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |

شادیم به ساعت نکشید ، او هم رفت ....... !!

عکسی هم به یادگار نگذاشت .


+ نوشته شده توسط ?.Mr در دوشنبه 15 تیر1388 و ساعت 11:30 بعد از ظهر |

از این ذلالت متعجبم .......


+ نوشته شده توسط ?.Mr در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |

آنچه که در کودکی زندگی با آن را می خواستم ، امروز زندگی برای آن را می خواهم .....


+ نوشته شده توسط ?.Mr در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 8:6 بعد از ظهر |

شب های دراز بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...


+ نوشته شده توسط ?.Mr در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 11:43 قبل از ظهر |

می گفت شب حمله بود ، تا صبح تیربار دشمن کار می کرد ، زمین گیر شده بودیم .

+ نوشته شده توسط ?.Mr در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 11:53 بعد از ظهر |

ميون اين همه كوچه كه به هم پيوسته
كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته


+ نوشته شده توسط ?.Mr در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |

بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!


یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عمر گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم…
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت…
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!


یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…
بی تو،اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم.

+ نوشته شده توسط ?.Mr در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |


مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم


+ نوشته شده توسط ?.Mr در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 0:3 قبل از ظهر |
ezyrewards - earn a free PSP